... پسر پائیزی من ...
به نام خالق پائیز برگ ریز
امروز سه شتبه 14/09/1391 ...
از خواب که بیدار شدیم ، هر دو مون سرحال بودیم ...
چون امروز پسر پائیزی من وارد ماه 14 زندگیش شد ...
قرار بود بابا احمد بیاد دنبالمون و بریم خونشون...
من هوس کردم تا با پسرپائیزی خودم برم پارک و چند تا عکس با برگ های خزون ازش بگیرم ...
پارک کنار خونمون جای دنج و راحتیه ...
دو تایی لباس پوشیدیم و راه افتادیم به طرف پارک تا بعدشم بابا احمد اونجا بهمون ملحق بشه ...


با هزار زحمت تو راه کلی برگ جمع کردیم و رفتیم پارک...
البته به عمو مهدی گفته بودم تا از درخت جلو درشون واسم برگ جمع کنه ، اما تا حالا که به دستم نرسونده ...
شب هم می خواستیم بریم خونشون ، اما من الان ویر عکس گرفتن از پسر پائیزی تو جونم افتاده بود ...
تا فردا کی مرده و کی زنده ؟؟؟؟؟؟

از راه دور شاهد ابتکار تو پارک شدم ...
قسمتی از پارک رو برای بچه ها بازیگاه درست کرده بودند ...
اگرچه واسه بچه های این دور و بر خوب شد ، اماحیف پارکمون دیگه دنج نیست و از این به بعد تو تابستون کلی شلوغ می شه...

چشمهای عقاب پسری از راه دور بازیگاه رو رصد کرد ...
و وقتی تو پارک رسیدیم ، سریع برگها رو چیدم تا ازت عکی بیندازم ...
اما دیگه بهونه بازیگاه اجازه نداد تا پسر پائیزی من با برگ هایی که با اون زحمت جمعشون کردم عکس بیندازه ...

و نتیجه عکس ها این شد ...
با هزار زور این عکس رو گرفتم...


و بعد با خواهش و التماس اینها رو ...



اما همش حواست به اونجا بود ...





... پسر پائیزی من ...
